these days...
تحمل اینکه غرورت به خاطر کسی بشکنه راحتر از اینه که به خاطر غرور کسی رو از دست بدی!؟
من وقتش که برسه مطمئنا می شکنمش،ولی فقط به وقتش.

خیلی دوستش دارم ...اون پیرمردی رو که همیشه سر کوچه مون می شینه و با یه عصا تو دستش ، رفت وآمد های مردم رو تماشا می کنه
همین که یه بچه رو از دور می بینه چنان ذوق می کنه و می خنده و هر کاری می کنه تا اون کوچولو رو هم بخندونه، ولی اونا اغلب حتی متوجه اون نمی شن و از کنارش بی تفاوت می گذرند.
من تا حالا حتی باهاش یه کلمه هم حرف نزدم ولی هر موقع می بینمش حسه خوبی بهم دست می ده و تو دلم حسودیه بچه کوچولوها رو می کنم.
از چشماش مهربونی می باره.
پ ن:چطور می شه می شه یه غریبه گاهی خیلی بیشتر از کسایی که یه عمره می شناسیمشون برامون عزیز می شه؟
پ ن: شاید علتش اینه که هیچ وقت چنین پدربزرگی نداشتم،نمی دونم؟
نه قتل بود
نه دزدی بود
نه سیاسی بود... نه
جرم اونا پوشیدن لباس آستین کوتاه بود اونم جایی که ویترین های مغازه ها پر اینجور لباساست.
جرم اونا جاهلیت جوونی بود اونم تو جامعه ای که اکثریتش جوونن.
شاید هم جرمشون مزاحمت بود جایی که دیگه همه ی دیواراش موش دارند و هیچکس حتی تو خونه ی خودشم راحت نیست.

دلم برای پدر مادرشون سوخت به خاطر اینکه از ظاهره بچه هاشون معلوم بود همچین از طبقه مرفع جامعه نیستند و حالا بچه شون باید طعم بازداشت شدن رو می چشید.
ولی دلم وقتی بیشتر درد گرفت که دوتا خانوم محترم چادری اومدند و شروع به قربون صدقه رفتن کسایی کردند که این جوون ها رو دسگیر کرده بودند و ازشون چنان تشکر می کردند انگار که تمام فساد و مشکل جامعه همین یه مینی بوس آدم بودند.
با خودم گفتم: اگه پسر خودتم بین اونا بود اینطور قربون صدقه شون می رفتی ؟!!!!!

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN…………………
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوج خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”
باران احمق
THAT’S MOM!!!
این است معنی مادر
پ ن: این پست برای مادرم بود که این روزا خیلی زحمتمو می کشه
دوست دارم مامانی![]()
ها ها ها ....یه هفته مونده دوستان و خویشاوندان گرامی از این یه هفته نهایت استفاده رو بکنین و به مغزتون استراحت بدین
امروز دکترم این خبر رو بهم داد که همه چیز عالیه و یه هفته دیگه کلا از هر چی تو دهنمه خلاص می شم و به حالت عادی برمی گردم.![]()
فکر نکنم یه هفته بیشتر هم نمی تونستم تحمل کنم چونکه الان حدود یه هفته هست که سرگیجه دارم و فشارم پایینه و دست و پاهام یخ می زنه و عین مامان بزرگها شب ها سردم می شه و گاهی زیره لحافم هم می لرزم
خوب شد به زمستون نیوفتاد.
بگذریم، فردا قراره با خانومای فامیل و دوستا و آشناها از صبح بریم شاه گلی به یاد قدیم ها .مردا نمی یان چون به قول مامانم ما که نمی خوایم بچه داری کنیم.![]()
امیدوارم خوش بگذره . من که حسابی حوصلم سر رفته خیلی مشتاقم در ضمن برام خاطره انگیز هم هست.
| Design By : Night Melody |

