عشق

 
 
زیباترین فرشته ی عرش آنقدر از عشقی که در زمین وجود دارد شنید و شنید و شنید، تا اینکه دیگر کنجکاو شد بداند این عشقی که همه را در بند خودش گرفته است چیست؟. پس به نزد آفریدگارش رفت و پس از فرو آوردن سر تعظیم، به او گفت: « ای آفریننده ی احساس و ای روشنایی بخش دل ها؛ مشتاقم از حسی که به آن عشق می گویند بدانم، آیا مرا با عشقی که در زمین جاری ساخته ای آشنا نمی سازی ؟ »

آفریدگار سرش را روبروی زمین گرفت و به زیباترین فرشته اش گفت: « آن اتاق تاریک را می بینی؟ »

فرشته به زمینی که خیلی از این فاصله کوچک به نظر می آمد و اتاق تاریکی که درون آن به سختی دیده میشد، نگاه کرد.

آفریدگار گفت: « هر چیزی در مورد عشق می خواهی بدانی را در آن اتاق تاریکی که دختری بر روی تختش دارد به خود می پیچد، خواهی یافت »

فرشته آفریدگارش را سپاس گفت. آنگاه کنجکاوانه و مشتاق، بی درنگ به سوی زمین بال گشود. از میان کهکشان ها گذشت، از لا به لای ستاره های درخشان عبور کرد تا به ابرهای سفید رسید، سپس اندکی روی ابرهای نرم نشست و خستگیش را رفع کرد. آنگاه دوباره و اینبار یکسره تا اتاق تاریک دخترک را پر زد و پر زد و پر زد.

وقتی که به خانه ی او رسید، لبه ی پنجره ی اتاق او نشست و از میان پنجره ی نیمه باز اتاق دخترک و پرده ای که در اثر وزش خنکای باد موج میزد، وارد اتاق شد. دخترک را دید که روی تختش به خود می پیچید و گریه می کند و نامی را زیر لب صدا میزد. فرشته ی زیبا نزدیک او رفت. به سیمای دخترک خیره شد. آنگاه با صدای لطیفش که زیباترین صدای همه ی دنیا بود، آهسته به او گفت: « درود بر تو ای آشنای اشک ... آفریدگار زیبایی ها تو را برگزیده است که مرا با عشق آشنا سازی »

ولی دخترک بدون اینکه چیزی بگوید، همچنان به خود می پیچید و گریه می کرد و نامی را زیر لب صدا میزد. فرشته متوجه شد که دخترک اصلا صدایش را نشنیده است، آنگاه با خود گفت: « پس عشق یعنی درحالی که به خود می پیچی و نامی را صدا میزنی، هیچ صدایی، حتی زیباترین صدای دنیا را هم نشنوی  »

آنگاه فرشته خود را به دخترک نزدیکتر کرد. چهره ی بی نظیرش را که زیباترین چهره ی دنیا بود را روبروی صورت  دخترک گرفت تا مگر اینکه دخترک متوجه ی او شود. آنگاه سوال  خود را دوباره تکرار کرد.
ولی دخترک باز هم بدون اینکه چیزی بگوید، همچنان به خود می پیچید و گریه می کرد و نامی را زیر لب صدا میزد.

فرشته وقتی که دید دخترک حتی او را ندیده است، با خود گفت: « پس عشق یعنی در حالی که به خود می پیچی و نامی را صدا میزنی، چهره ی هیچکس، حتی زیباترین فرشته ی دنیا را هم نبینی »

سپس فرشته دستانش را روی بازوی دخترک گذاشت و او را آهسته تکان داد و میدانست که اینگونه دخترک دیگر حتما متوجه ی حضور او خواهد شد.

ولی دخترک بدون اینکه حتی چیزی بفهمد، همچنان به خود می پیچید و گریه می کرد و نامی را زیر لب صدا میزد.

فرشته با خود گفت: « پس عشق یعنی نه زیباترین صدای دنیا را بشنوی، نه زیباترین چهره ی دنیا را ببینی نه هیچکس به غیر از نامی که زیر لب صدا میزنی، برایت وجود داشته باشد »

آنگاه به دخترک گفت: « به راستی که هیچکس مانند تو نمی توانست عشق را به من معرفی کند »

و سپس دوباره به سوی آسمان پر گشود .


پی نوشت1: بعد از مدتها سلام . این پی نوشتها رو به یاد نرگس جونم می نویسم که یه دفعه جو گرفتش وبلاگشو حذف کرد.

پی نوشت 2:خیلی دلمون برات تنگ شده خانومی.

پی نوشت 3:فردا تراکتور با استقلال بازی داره وااااااااااااااااااااای.

پی نوشت4:تراکتور تو خوب و با غیرت بازی کن نتیجه مهم نیست . ما هم دعا می کنیم. نمی تونیم که بیایم ورزشگاه از اینجا انرژی مثبت می فرستیم.نتیجه هر چی باشه همیشه تو دل هوادارات جا داری


                 یاشاسین تراختور


پی نوشت بعد از  بازی: واااااااای تراکتور با این بازی که کردی برای ما مثل این بود که پنج هیچ استقلال رو بردی. بهت افتخار می کنیم.

پی نوشت 2:وسط های بازی دعا می کردیم که بازیکنامون سالم به تبریز برگردند.ایشاالله که هیچی نشده و زود خوب می شن .

پی نوشت3: فکر کنم گلوی مردم تبریز درد می کنه مثل من از بس داد زدند

                                      گل گل گل گل گل

               

سلام

Reading a Book این منم که افتادم روی کتابام طوری که کم کم دارم قاطی می کنم می مونم کدوم یکی رو بخونماز صبح با دوستم می رم کتابخونه تا شب ساعت هفت و نیم وقتی هم که بر می گردم با همه دعوا دارم

یه کم که شام خوردم خسته و کوفته از درس خوندن و دعوا کردن می رم می گیرم می خوابمinsomniasmiley.gif : 39 par 40 pixels. البته اگه خوابم ببره مگه صدای تلویزیون و برادرم کوچیکم می ذاره و فردا روز از نو روزی از نو.

امیدوارم تا امتحانات تموم نشده اینجوری نشمبه هر حال انشاالله که به خوبی و خوشی تموم می شهاین احوالات روزانه منه البته فعلا.

یعنی ممکن یه روز این پست رو بخونم و بخندم بگم عجب دورانی بود و مثل این الان دلهره نداشته باشم.

راستی سال جدید میلادی رو  همه ی هموطن های مسیحی تبریک میگم.

. اینم یه درخت کریسمس واسه وبلاگم

در ضمن این شعر به نظرم خیلی با حال و هوای این روزا مناسب اومد حیفم اومد نذارم.

مردان خدا پرده‌ي پندار دريدند
يعني همه‌جا غير خدا يار نديدند
هر دست که دادند، همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند، همان نکته شنيدند
يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند
يک فرقه به عشرت درِ کاشانه گشادند
يک زمره به حسرت سرِ انگشت گزيدند
يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق درآيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند
مرغان نظرباز سبک‌سير «فروغي»
از دامگه خاک بر افلاک پريدند

 فروغی

حال و هوای محرم

        

سلام

مدتیه حال و هوای شهرمون عوض شده، وسایل عزاداری ریختند بیرون جلوی مسجد ها و حسینیه ها پرچم و پارچه سبز زدند حتی بیشتر مغازه ها هم پارچه سیاه  نصب کردند و جالب اینکه الان همه ی مردم و حتی جوون ها هم لباس سیاه تنشونه . بگذریم خلاصه محرم حال و هوای خودشو مثل هر سال آورده به شهر حتی هیچ صدای موسیقی از خونه ها و  ماشین ها نمی یاد عوضش صدای عزاداری همه جا پیچیده شبا صدای عزاداری شاه حسین گویان حتی خیلی بیشتر از محشرترین و با احساس ترین آهنگ ها تو دل آدم رخنه می کنه با وجود درد و رنج و عذابی که این روز ها داره آرامش عجیبی هم توش نهفته است شاید به خاطر اینکه احساس می کنیم تو این ماه هر اشکی که می ریزیم هر دعایی که می کنیم خدا زودتر می شنوه و همین طور بیشتر مواظب اعمالمون هستیم چون فکر می کنیم این ماه حرمت داره و خدا راحت از سر تقصیرات کسی که تو این ماه به جایی عذاداری برای حسینش گناه می کنه نمی گذره و ثواب چند برابر می برند اونایی که کار های خوب می کنن و دل کسی رو شاد می کنن یا درد کسی رو دوا می کنند یا حتی سنگ صبور یکی می شند.

پس امیدوارم تو این ماه حتی اگه کارهای خوب انجام نمی دیم مرتکب گناه هم نشیم و عزادار واقعی

امام حسین باشیم .