یکی از عجیب ترین روزهای عمرم روزی بود که رفتم برای جراحی و یکی از زیباترین لحظه های عمرم وقتی بود که بعد از عمل چشم باز کردم بعد از نزدیک 6 ساعت بی هوشی بود.
آرامش عجیبی قبل از جراحی به اون سنگینی داشتم نمی دونم ولی برام مثل این بود که انگار دارم می رم یه آمپول ساده بزنم شاید علتش این بود که اول به خدا بعد به دکترم از ته دل اعتماد داشتم شایدم به خاطر این بود که قبل از جراحی از همه عزیزانم حلالیت خواسته بودم . فقط تو فکر این بودم که وقتی بیهوشم منو چطوری جا به جا می کنن (آخه یکی از دوستام می گفت که انداخته بودنش زمین و بدنش کبود شده بود) که اونم تو راهروی اتاق عمل حل شد وقتی دیدم یه آقای بیهوش که تازه از عمل در اومده رو تقریبا دوسه برار من چطور مثل آب خوردن گذاشتن رو تخت خیالم راحت شد. وقتی دکتر بیهوشیم گفت بگو بسم الله دوبار که گفتم بسم الله چشم باز کردم دیدم تو اتاقمم به همین آسونی و همه ی کسایی که دوسشون دارم کنار تختم هستن
.
سمت چپم مادرم بود که محکم دستمو گرفته بود
کنارش زن عموی مهربونم با دوتا دختراش که همه نگران بهم خیره شده بودند سرمو که برگردوندم نرگسم رو دیدم اونم دستمو گرفته بود و بیشتر از همه زل زده بود بهم اینجوری
کنارشم یکی از دوستای خانوادگیمون بود سمیرا خانم درست پایین تختم دوستم بود صدف.
با اینکه می گن باید وقتی مریض به هوش می یاد دور و برش خلوت باشه ولی من با بودن اونا احساس امنیت کردم و دلم یه جورایی آروم گرفت. زن عمو و نرگس و چندتا از دوستای خانوادگیمون حتی موقع جراحی هم اونجا بودن و قبل از بیدار شدن من رفته بودند. بعدا مامانم گفت که تو اتاق انتظار یه ردیف صندلی رو کامل از اطرافیان ما پر کرده بودند با اینکه نمی ذاشتند بیان اتاق ولی چند ساعت رو اونجا نشسته بودند.به خاطر این همه مهربونی بغضم گرفت با اینکه نمی تونستم حرف بزنم ولی با زبون بی زبونی اول دختر عموم بعدم صدف رو صدا زدم می خواستم بدونن متوجه هستم و حالم خوبه و نگران نباشن ولی انگار اونا متوجه بغضم شدن دختر عموم یه چند لحظه که کنارم ایستاد بغضش ترکید و زد بیرون صدفم دنبالش قبل از این که بتونم بخندم به روشون خوابم برد. بیدار که شدم صدف رفته بود ولی تونستم با کمی ادا و اتوار دختر عمو رو بخندونم که دلش آروم بشه.
همین که گوشیم رو روشن کردم دیدم دوستایی که نتونسته بودند بیان به گوشیم اس ام اس زده بودند و مهربونی کرده بودند خودم که چشمم درست نمی دید دادم تا دختر عموم براشون بنویسه و از زبون من بگه که حالم خوبه هم از لحاظ جسمی هم روحی.
تو اون دو روزی که تو بیمارستان بودم همون اس ام اس ها به دادم رسید وگرنه تو بیمارستان دق کرده بودم نه به خاطر تنهایی بلکه به خاطر چیزهای ناراحت کننده ای که اونجا و تو جوش وجود داره ( به نظرم یکی از سخترین روزهای زندگی هر انسان وقتی که به هر دلیلی تو بیمارستانه چه به عنوان همراه چه مریض)
فکر می کنم بعضی از آدما مثل قلب آدم میمونن با اینکه تو سینت همیشه می زنه ولی نمی فهمی اما همین که می دویی و به نفس نفس می یوفتی و سختی می کشی چنان تو سینت بوم بوم می تپند تا بهت بگن نگران نباش با تمام قدرت پیشت هستم، اونا همیشه هستند ولی تو مواقع خاص وجودشون پررنگ تر می شه و بیشتر حسشون می کنی.
پ ن :می دونم این پست خیلی طولانی و برای شما خسته کننده هست ولی من دوست داشتم همه ی جزییات رو برای خودم بنویسم تا حس و حال اون روز هیچ وقت یادم نره.
پ ن :راستی خوب که چی؟ بازی برد و باخت داره؟
شکست سر آغاز پیروزیست،لیگ که تموم نشده بازی های بعدی رو می بریم.
حتی اگه ببازی هم در قلبه مایی تراکتور