یه هفته آخر

 

 ها ها ها ....یه هفته مونده دوستان و خویشاوندان گرامی از این یه هفته نهایت استفاده رو بکنین و به مغزتون استراحت بدین

امروز دکترم این خبر رو بهم داد که همه چیز عالیه و یه هفته دیگه کلا از هر چی تو دهنمه خلاص می شم و به حالت عادی برمی گردم.

فکر نکنم یه هفته بیشتر هم نمی تونستم تحمل کنم چونکه الان حدود یه هفته هست که سرگیجه دارم و فشارم پایینه و دست و پاهام یخ می زنه و عین مامان بزرگها شب ها سردم می شه و گاهی زیره لحافم هم می لرزم  خوب شد به زمستون نیوفتاد.

بگذریم، فردا قراره با خانومای فامیل و دوستا و آشناها از صبح بریم شاه گلی به یاد قدیم ها .مردا نمی یان چون به قول مامانم ما که نمی خوایم بچه داری کنیم.

امیدوارم خوش بگذره . من که حسابی حوصلم سر رفته خیلی مشتاقم در ضمن برام خاطره انگیز هم هست.

انتخاب واحد

من که از این ایام انتخاب واحد دانشگاه خیلی بدم می یاد البته فکر کنم بیشتر دانشجو ها مثل من از انتخاب واحد کردن خوششون نمی یاد به خاطر بدو بدو و بلاتکلیفی که داره . درسته که الان اینترنتیش کردن و به هرکس یه وقت معین دادن ولی حالا اگه شانس بیاری و ظرفیت درس تموم نشده باشه می تونی انتخاب کنی و گرنه وای به حالت.

من باید این دفعه خیلی دقت کنم چون اگه اشتباه کنم من بیچاره چطوری با مسئول حرف بزنم و دردمو بهش بگم

خلاصه کلا اعصاب خرد کنی ایشاالله که زود و بی دردسر تموم بشه.

پ ن :می بینین منم وقتی می خوام آپ کنم بلاگفا نمی ذاره ،دوباره داری دستم  بهونه می دی هااااااااا

پ ن: این پست کوتاه صرفا به خاطر این بود که کمی حال و هوای  وبلاگم عوض بشه و  هم از خستگی پست قبلی دربیاین و یه وقت فکر نکنین قراره همیشه اینجا همچین پست هایی بزارم و فراریتون بدم.

یکی از زیباترین لحظات عمرم


 یکی از عجیب ترین روزهای عمرم روزی بود که رفتم برای جراحی و یکی از زیباترین لحظه های عمرم وقتی بود که بعد از عمل چشم باز کردم بعد از نزدیک 6 ساعت بی هوشی بود.

آرامش عجیبی قبل از جراحی به اون سنگینی داشتم نمی دونم ولی برام مثل این بود که انگار دارم می رم یه آمپول ساده بزنم شاید علتش این بود که اول به خدا بعد به دکترم از ته دل اعتماد داشتم شایدم به خاطر این بود که قبل از جراحی از همه عزیزانم حلالیت خواسته بودم . فقط تو فکر این بودم که وقتی بیهوشم منو چطوری جا به جا می کنن (آخه یکی از دوستام می گفت که انداخته بودنش زمین و بدنش کبود شده بود) که اونم تو راهروی اتاق عمل حل شد وقتی دیدم یه آقای بیهوش که تازه از عمل در اومده رو تقریبا دوسه برار من چطور مثل آب خوردن گذاشتن رو تخت خیالم راحت شد.  وقتی دکتر بیهوشیم گفت بگو بسم الله دوبار که گفتم بسم الله چشم باز کردم دیدم تو اتاقمم به همین آسونی و همه ی کسایی که دوسشون دارم  کنار تختم هستن.

سمت چپم مادرم بود که محکم دستمو گرفته بود کنارش زن عموی مهربونم با دوتا دختراش که همه نگران بهم خیره شده بودند سرمو که برگردوندم نرگسم رو دیدم اونم دستمو گرفته بود و بیشتر از همه زل زده بود بهم اینجوری کنارشم یکی از دوستای خانوادگیمون بود سمیرا خانم درست پایین تختم دوستم بود صدف.

با اینکه می گن باید وقتی مریض به هوش می یاد دور و برش خلوت باشه ولی من با بودن اونا احساس امنیت کردم و دلم یه جورایی آروم گرفت. زن عمو و نرگس و چندتا از دوستای خانوادگیمون حتی موقع جراحی هم اونجا بودن و قبل از بیدار شدن من رفته بودند. بعدا مامانم گفت که تو اتاق انتظار یه ردیف صندلی رو کامل از اطرافیان ما پر کرده بودند با اینکه نمی ذاشتند بیان اتاق ولی چند ساعت رو اونجا نشسته بودند.به خاطر این همه مهربونی بغضم گرفت با اینکه نمی تونستم حرف بزنم ولی با زبون بی زبونی اول دختر عموم  بعدم صدف رو صدا زدم می خواستم بدونن متوجه هستم و حالم خوبه و نگران نباشن ولی انگار اونا متوجه بغضم شدن دختر عموم یه چند لحظه که کنارم ایستاد بغضش ترکید و زد بیرون صدفم دنبالش قبل از این که بتونم بخندم به روشون خوابم برد. بیدار که شدم صدف رفته بود ولی تونستم با کمی ادا و اتوار دختر عمو رو بخندونم که دلش آروم بشه.

همین که گوشیم رو روشن کردم دیدم دوستایی که نتونسته بودند بیان به گوشیم اس ام اس زده بودند و مهربونی کرده بودند خودم که چشمم درست نمی دید دادم تا دختر عموم براشون بنویسه و از زبون من بگه که حالم خوبه هم از لحاظ جسمی هم روحی.

تو اون دو روزی که تو بیمارستان بودم همون اس ام اس ها به دادم رسید وگرنه تو بیمارستان دق کرده بودم نه به خاطر تنهایی بلکه به خاطر چیزهای ناراحت کننده ای که اونجا و تو جوش وجود داره ( به نظرم یکی از سخترین روزهای زندگی هر انسان وقتی که به هر دلیلی تو بیمارستانه چه به عنوان همراه چه مریض)


فکر می کنم بعضی از آدما مثل قلب آدم میمونن با اینکه تو سینت همیشه می زنه ولی نمی فهمی اما همین که می دویی و به نفس نفس می یوفتی و سختی می کشی چنان تو سینت بوم بوم می تپند تا بهت بگن نگران نباش با تمام قدرت پیشت هستم، اونا همیشه هستند ولی تو مواقع خاص وجودشون پررنگ تر می شه و بیشتر حسشون می کنی.


پ ن :می دونم این پست خیلی طولانی و برای شما خسته کننده هست ولی من دوست داشتم همه ی جزییات رو برای خودم بنویسم تا حس و حال اون روز هیچ وقت یادم نره.

پ ن :راستی خوب که چی؟ بازی برد و باخت داره؟

شکست سر آغاز پیروزیست،لیگ که تموم نشده بازی های بعدی رو می بریم.

حتی اگه ببازی هم در قلبه مایی تراکتور

یه پست کلی

سلام

قبل از هر چیزی عید فطر رو به همه تبریک می گم و اینکه امروز تیم محبومبه من تراکتور بازی داره اونم با ذوب آهن

امیدوارم ببری تراکتووووووووووووووووووووور

خوب حالا با اجازه بریم سر اصل مطلب اهم اهم شروع می کنم

بله همون طور که بهتون گفتم این وبلاگ تقریبا هر روز آپ می شه دلیلشم اینه که اینجانب این روزا نمی تونم حرف بزنم و دهنم تقریبا می شه گفت قفله به خاطر جراحیه که حدود 15 روز پیش شدم و حدوده یک ماهم این وضع ادامه خواهد داشت.خوب باید دق دلیمو یه جایی خالی کنم یا نه ،چه جایی بهتر از این جا.

دو ماه گذشته،یعنی تقریبا تعطیلات این سال رو پر از استرس بودم دلیل اولش ازدواج یکی از عزیزترین کسام بود که تقریبا یه ماه طول کشید تا آماده این عروسی بشیم خوب حتما خودتونم تجربه کردین هر کسی دوست داره تو چنین روزهایی سنگ تموم بذاره منم از این قاعده مستثنی نیستم و سرم حسابی گرم خرید و بازار حتی انتخاب آهنگ برای عروسی والا ماشاالله خلاصه خدا رو شکر به خوبی و خوشی رفتند سر خونه زندگیشون .الهی که خوشبخت باشند. من خیلی دوسشون دارم

بعد از اونم که جراحی فکم بود که مدتی بود عقب می یوفتاد و منم که دیگه رفته رفته حوصلم سر می رفت و دلم می خواست هر چه زودتر این اتفاق بیوفته و راحت بشم که بالاخره جراحی کردم و خلاص شدم روزهای اول صورتم اندازه ی یه هندونه شده بود وقتی خودمو تو آینه می دیدم وحشت می کردم ولی الان خیلی بهتره (قابل تحمله)اون مرحله ی سختش گذشته و حالا فقط نه می تونم غیر از مایعات غذایی بخورمو نه می تونم حرف بزنم که طبیعتا با توجه به جنسیتم دومی برام سخت تره ( البته امیدوارم به کسی بر نخوره).

خوب دیگه می خوام این پست رو اینجا تموم کنم البته فکر نکنین با همین یه پست خلاص شدین ها نه این یه پسته کلی بود جزئیاتشو  تو پست های بعد کم کم می گم .

یه کم بعد فوتبال شروع می شه عکسمم مربوط به همین موضوع گذاشتم.

پ ن: تو این ماجرا فهمیدم که مثل اینکه من یه کم زیادی شلوغ و پر حرف تشریف دارم چون هرکس می یومد ملاقاتم می گفت : وقتی رویا رواینجور ساکت می بینیم ناراحت می شیم زود خوب شو.

پ ن: خوب لااقل یه حسن داره که عادت می کنم کمتر شلوغی کنم و کمتر حرف بزنم

life is feeling

سلااااااااااااااااااااام به وبلاگم

هر کاری کردم دلم نیومد این وبلاگ رو حذف کنم عوضش چند تا تغییر اساسی درش دادم.

دیگه نمی گم دوباره سلام یا برگشتم و از این حرفا عوضش می گم این یه دوره جدید از وبلاگمه درست عین زندگیم که احساس میکنم وارد یه دوران جدید شدم نمی دونم این دوران خوبه یا بد ولی احساس می کنم پر از هیجان ها و احساس های جدید و ناشناسه و پر از تصمیم های جدید.

پ ن : این وبلاگ تقریبا هر روز آپ می شه (باور کنین دلیلشو پسته بعد بهتون میگم)و اینکه از پست بعد شروع به نوشتن اتفاقاتی می کنم که تواین مدت برام افتاده از اون تجربه هایی که کم تو زندگی آدما می یوفته.

پ ن: پس حسابی به مخهاتون استراحت بدین که قراره مختونو ببرم