به امید سالی سرشار از شادی

سلام به همه

منم مثل بیشتر شماها عازم سفرم و تحویل سال را خونه نخواهم بود برای همین  عید رو از همین الان بهتون تبریک می گم .

سال 88 برای من سال خیلی متفاوتی بود تصمیم بزرگی گرفتم با وجود اینکه از آخرش می ترسیدم ولی باید انتخاب می کردم عاقبت تصمیمم تو این سال معلوم می شه یا برای تمام عمر راضی می شم به خاطره تصمیمی که گرفتم یا ناراضی ولی توکلم فقط به خداست می دونم که هوامو داره همیشه داشته حتی قبل از اینکه من ازش بخوام. کمی می ترسم و نگرانم ولی می دونم یه روزی به حال و هوای امروزم خواهم خندید .

من امسال تصمیم های زیاد دیگه ای هم گرفتم که کمی متفاوت تر از 21 سال گذشته ی زندگیم باشم. به قول یه دوست عینک بد بینی رو از چشمام برمی دارم سخته بعد از این همه مدت ولی من سعی خودمو می کنم فکر می کنم که همه چیز رو خیلی سخت می گیرم باید بتونم که از این به بعد دیدی بهتر و نگاهی  مهربون تربه زندگی داشته باشم و مطمئن باشم از اینکه زندگی هم با من مهربون خواهد بود.

شاید بهتر باشه  همه مون به سالی که پشت سر گذاشتیم  یه نگاهی بندازیم. شاید لازمه که تغییراتی  تو زندگیمون و خودمون بدیم من که  تصمیم دارم همه ی سعی خودمو بکنم تا سالی بهتر از سالی که گذشت داشته باشم برای همه ی شما هم چنین آرزویی دارم .

 امیدوارم سال جدید سالی سرشار از شادی و خنده براتون باشه چون خنده را دوای هر دردی می دونم.

روزی که قلب کوروش شکست

روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت: خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته وجز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم. آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!


- از تو ميخواهم يک روز، فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز رابررسي کنم.سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.

- چرا چنين چيزي را ميخواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه.


- خواهش ميکنم. آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.

خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي، از پاسارگاد بيرون کشيد. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب!اينجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.

- ميتواني مرا بين مردم ببري؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.

و فرشته چنين کرد. کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندکي، کسي به ياد او نبود.کوروش بسيار غمگين شد اما گفت: اشکالي ندارد. خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.

در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند: عبدالله! قاسم! …

- هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!

فرشته گفت: اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.

- اعراب؟!

- بله. تو آنها را نميشناسي. آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناورايران حکومت ميکردي و حتي چندين قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.

کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه ميکردند؟!

فرشته بسيار تاسف خورد.

سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتي کوروش گفت: تو مي دانيکه من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟

- در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟

- اسلام

- چگونه آييني است؟

- نيک است

و کوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد …

- نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين کرد.

- همين؟!

کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.

- پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!

و فرشته بسيار زياد تاسف خورد.

- خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم راتسکين دهد.

فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند. پس ازچند دقيقه مرد از کوروش پرسيد: راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ايران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است!

عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست…

- مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن …

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.



کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است....... آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زيـــر آب اسـت

ايـنبار نـه بيــگانه که دشـمن ز خـود است....... صد ننـگ به ما کـه روح تو بي تاب است

یل یاتار طوفان یاتار یاتماز تراکتور بایراقی

مروز تیم محبوب من تراکتور بازی داشت

حیف که مثل همیشه من محروم بودم از حضور در استادیوم و همراهی کردن تیم محبوم ولی خیلی خوشحال می شدم از اینکه می دیدم همشهری های غیرتمندم مثل همیشه تیم مون را تنها نگذاشتند و با اینکه روز اول هفته بود و ساعت بازی ساعتی بود که خیلی ها باید در مدرسه و محل کار و دانشگاه می بودند ولی باز هم استقبال پرشوری از این بازی شد و بچه های تیم هم این همراهی و حضور را بی جواب نگذاشتند و تونستند با امتیاز یک یک مساوی همه هواداران را راضی از این بازی به خونه هاشون روانه بکنند.

نتیجه یک یک در مقابل تیمی چون سپاهان که در لیگ فعلا حرف اول را می زند نه تنها نتیجه چندان بدی برای ما نبود بلکه به نظر من خیلی هم خوب بود و حتی ناداوری های این بازی هم مثل هر بازی دیگر نتونست چیزی از شایستگی تیم ما کم بکنه.

به هر حال امروز روز من بود و یا بهتر بگم امروز روز همه ی ما تبریزی ها بود و همه مون یکصدا یک بار دیگه میگم:

       
                                                    

                                                  

دلم برات خیلی تنگ شده

خیلی زود رفتی حتی قبل از  اینکه خوب بشناسمت.

کاشکی که بودی تا اونطور که بقیه می گن لوسم می کردی با قربون صدقه رفتنات چقدر بهش احتیاج دارم.من که تنها چیزی که ازت یادمه عطر خوشیه که همیشه از تو می یومد حتی صداتم یادم نمی یاد. واسه همینم اون بوته گل رز رو که تو حیاط خونه ی قبلیمون بود رو خیلی دوست داشتم آخه بوی تو رو می داد همیشه فکر می کردم تو کنار اون ایستادی و اون عطر تو هستش نه گل.حتی بعد از مرگت درست حسابی گریه هم نکردم تو عالم بچگی  چه می دونستم که مامان بزرگت رفت اون دنیا یعنی چی؟

خودت می دونی که چه قدر با عکسات حرف زدم ولی الان خیلی بی وفا شدم نه مامان بزرگ  خیلی وقته گرد عکس تو کتابخونه رو نگرفتم حتی حالا که دارم اینا رو می نویسم مطمئن نیستم که اونجاست . خیلی وقته حتی به آلبوم عکسامون هم نگاه نکردم.

ولی یه گله هم ازت دارم تو هم بی وفا شدی خیلی وقته که حست نکردم ، بوتو حس نکردم حتی شبا وقتی به تو فکر میکنم. آخه قبلا وقتی به تو فکر می کردم حس میکردم کنارمی.یه چند سالیه پسره محبوبتم کنارته دیگه یادی از ما نمی کنی اون پسر بی وفاتم خیلی وقته یادی از ما نکرده .دلم تنگ شده برای اینکه بیاد بعد از برف بازی دستای یخ زدمو بگیره به دستش و دستام مثل همیشه توی دستای توپولش گم بشه و گرمیه دستاش تمام وجودم رو گرم کنه.

نکنه واسه اینکه گاهی دختر و داماد محبوبتو اذیت می کنم ازم قهر کردی.باشه قول می دم دختر خوبی باشم تو رو خدا دلم برات خیلی تنگ شده فقط یه بار بیا.

چوخ گونلوم ایستیر بیلوی مامان بزرگ چووووخ.

به یاد حسین پناهی که همیشه گوش دادن به صدایش در دلم حسی غریب بین دلهره و آرامش ایجاد می کرد.

سکوت

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......